تبليغاتX
پاتيناژ

مترو و پروانه                                                         

دور مي زنم                                                           

داغ مي شود زمين كه افتاب

عمق جانش رفته

يك جايي هستي هنوز

غروب از پرنده  پريشان تر

 من دويده ام تا باغ

          خاطره تلخي برايت 

                       نمي شوم از آب

                               خاك ، گل كرده باشي

يك نفر از مسافرت پروانه ها  تا مترو فيلم ساخته است

پلان يك            بال بال مي زنم

پلان دو            بال بال مي زنم

پلان  سه          مترو عبور كرده است در بالهايم

                                              پر نطلبيده مراد است

                                                              اگر پروانه باشد

تيتراژ آخر

ساعت حدود هفت كه شد

                          يك نفر نرسيده به

                                           پياده مي شود

دور مي چرخم

سرم گيج مي رود از چشمهاي تو كه منم

                   نارنج زخمي بر لبانت

                             نارنج كوچك مي شود

                                             منفجرم مي كند

                                   ايستگاه مترويي منفجر شده است.

                                                                                    تهران مهر ۸۸

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 0:31 توسط كافكا.ك |


خواستم به وبلاگ سری زده باشم که کامنت یکی از دوستان را دیدم. نوشته است:

پس چه شد آن همه شور و شوقت برای نوشتن ؟

شورم جایی نرفته است و شوقم هنوز نفس می کشد. نبودن این روزهایم بهانه دیگری دارد به وسعت زندگی. این بار در آزمونی سخت دارم دست و پنجه می زنم. شاید فردا بهانه ای تازه ای داشته باشم برای ادامه دادن. اما نوشتن مثل نفس کشیدن است.

گاهی وقتها باید همه قانونها را شکست. باید به همه باید ها نه گفت و بعد سرخوشانه خود را رها کرد در علفزار بی انتهایی که به درختهای فراموشی می رسد.

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 16:31 توسط كافكا.ك |


 

سرم را بردم کنار گوش زن و گفتم: شبا نخونش حالت بد مي شه.

بازويم را فشار داد و گفت:گمشو داخل.من مثل تو جنده نيستم.گفتم:آره اينطوري بيشتر حال مي کني وبلند خنديدم .به خاطر صداي خنده هايم بود که با پشت دستش محکم زد توي صورتم.انگشترش روي صورتم آتش کشيد. داغي لزجي از گونه ام سر خورد پايين. پشت سرم صداي سوت مي آمد. يک نفر سوت بلبلي مي زد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 23:1 توسط كافكا.ك |


تازه از سفر برگشته ام

چقدر زندگی عجیب است و چقدر ما کوچکیم در این بازی 

به زودی شرح مفصل سفر را می نویسم

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 22:7 توسط كافكا.ك |


 

هيچ حسي ندارم.

شبيه ماهي كوچكي كه دريا را نمي بيند. سردم . اين روزها برايم به جاي شيريني تلخ است. تلخ مثل خاطره اي دور. مثل خاطره اي گم شده و محو.

فردا مثل چند سال قبل راهي سفرم. سفر ... سفر .... سفر

هميشه درمان درد همين است.گم شدن در جاده هايي تاريك.

تاريكي خوب است. تاريكي مثل خواب است.در خواب فراموش مي كني . در خواب انچه را كه دوست داري مي بيني ،مي بويي ، لمس مي كني ،مي بوسي.

تاريكي مثل خواب است.

امروز مدام اين تكه از شعر فروغ در ذهنم تكرار مي شد

اينك منم زني در آستانه فصلي سرد.

اينك منم .... اينك

چقدر این روزها دلم یم خواهد به کسی بگویم دلم برایت تنگ شده

بيست و پنج ساله شدم و هيچ حسي ندارم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 23:18 توسط كافكا.ك |


منت خداي را عزوجل

نمي دانم چقدر روزها گذشته از اينكه من فاصله گرفته ام از دنياي مجازي.اما حالا و درست در همين لحظه احساس مي كنم كه بايد باز گردم.لانه قبلي ام را ويران كرده ام و حالا بايد روي ورق پاره هاي گذشته خانه اي نو بسازم اما به قول بزرگي ما همان نفت سازان، خانه نينيم. ما را به ناچار به اين بازي كشيده اند كه ما را بازي نه اين است !

دريغا...... چه بسيار كلمات كه از ما گذشته است.چه سنگيني روحي كه به مرگ نزديك تر بوده ايم در اين حوالي سرگردان! ناچار و تن سپرده.

اما هنوز همان بي پرده گوينده گانيم كه به مدد كلمات از خويش كه هم از ديگران پرده باز كشيم.

پوست تن نازك كه مي شود مي شكني اين را روزي دريافتم كه زخم بر پيكر عزيزي نشست. دريافتم كه جاي من نه اينجاست و كلمات كه بايد جستجويشان كنم نه اين اند. سفر عميق بود و سخت ، جان مي فرسود و ذهن كه خالي مي شد از ظاهر هر چيز.

همه چيز را بسته بودم و كليد را به دريا انداخته در كرانه هاي دريا به آبي تن مي شستم كه از تبار ديگري بود.

 هيچ نيست و ما جزء همين هيچ بي هستيم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 22:19 توسط كافكا.ك |


در گذشت

داشتم به مرگ يك نفر فكر مي كردم. مرگي كه مي توانست‌ زيبا ‌باشد. اما بعد اين واژه به ذهنم دويد. يعني همينطور بي‌ محابا  مدام توي ذهنم تكرار مي شد. نمي دانستم اين واژه چه فرقي با بقيه دارد اما يك فرقي داشت. فرقي كه مرا وادار مي كرد مرورش كنم ، زير و رويش كنم.

اصلا اين كلمه يك جور‌هايي با همه كلماتي كه مي شناسم فرق دارد.(( درگذشت)) مي توان چيز‌هاي تازه اي به آن اضافه كرد يا اصلا دچار دگرگوني‌اش كرد.  ذهنم ناخودآگاه با اين كلمه بازي مي كرد يك( از) قبل آن مي گذاشت و بعد تصويري مي ساخت از كسي كه از دري مي گذرد تا به باغي سرسبز برسد. يك تفكر شيرين از مرگ. بر خلاف فوت يا موت كه آدم را به ياد ماهي‌هاي باد كرده و روي آب آمده مي اندازد.

لذت بازي با اين كلمه آنقدر زياد بود كه روي يك كاغذ بزرگ نوشتمش و چسباندم به ديوار اتاقم. حالا هم دارم لذتش را زير دندانم حس مي كنم. اين كلمه پر از لايه است. لايه هايي از رنگ.

كسي كه در مي‌گذشته است مرگ زيباتري دارد از كسي كه فوت كرده و مثل ماهي روي آب غلت مي زند!

بعضي‌ها مي گويند مرگ ،مرگ است چه فوت چه درگذشت. اما كلمات با هم فرق دارند. كلمه است كه زيبايي مفهومش را مي سازد يا آن را نابود مي كند. هر چه مي گذرد لايه هاي كلمه بيشتر خودشان را نشان مي دهند. جدا از آدمي كه از در باغ مي گذرد حالا توي فكرم آدمهايي با گذشته شان همراه مي شوند. مردي خاطره هايش را در آغوش مي كشد و زني از كنار ديواري مي گذرد در حالي كه دست در دست سايه اش دارد. و كودكي كه لذت دويدن به دنبال توپ را با سينه يك ماشين تقسيم مي كند.

دارم از در مي گذرم ......من هم

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 20:40 توسط كافكا.ك |


آغشته به خون است

              نزنيدش اين سان

                آغشته به خون است

               آغشته به خون است

                                    آغشته به خون .....................

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 23:20 توسط كافكا.ك |


وما هنوز هم سيندرلا را دوست داريم

سرزمين پريان اولين خانه ما بود.تفكر خلاق ما ،حول و حوش پريها ، حيوانات سخن گو، جادو گر ها و ديو ها مي گذشت.قصه را با اينها مي شناختيم.در داستان غرق مي شديم. آنچان كه زمان و مكان را فراموش مي كرديم. قصه ها ما را به سرزمينهاي ناشناسي مي برند كه همه چيز در آنها ممكن بود و ما سر خوش از سعادت خيالي خود آرامش مي يافتيم.

اما چرا داستانهاي ما ديگر عرصه آن آرامش خيال نيستند؟ چرا در هيچ داستاني غرق نمي شويم؟

برين باورم كه روح هر داستان عنصر قصه گويي آن است. داستاني كه قصه اي نداشته باشد همچون مترسكي آرايش شده است. نمي توان عاشق آن شد حتي اگر مدتي فريب بخوريم باز هم چيزي درون ما هست كه از اين هيبت مي گريزد.شايد بتوان گفت راز ماندگاري داستان خوب همين است.آنها مي دانند چه مي خواهند بگويند.

افسانه ها ذات بشر را مي شناسند. هر چند راوي واحدي ندارند اما ازهر زبان كه گذشته اند چيزي از نهاد آدمي بر آن افزوده شده است.

داستان هاي ماندگار هم اينچنين هستند. هنوز بعد از سالها در مورد بوف كور هدايت حرف مي زنيم. چرا اين قصه پايان نمي يابد. چرا داستاني در حد و اندازه آن و حتي بزرگتر از آن در ادبيات ما نوشته نمي شود؟چرا هيچ داستاني هيچ رماني ، به اندازه اين داستان نه چندان بلند ما را آشفته نمي كند؟

بوف كور انسان و جهان او را مي شناسد و به بيان روايتي در مي آورد. تصويري تمام نما از انسانيت ما. همان مفاهيمي كه افسانه ها به دنياي ما هديه مي دادند.سرشار از نشانه ها براي جستجوي خويشتن خويش. همين حقيقت پس از پايان بوف كور ما را آرام مي كند. آنچه مي خواستيم از ان گرفته ايم. در داستان غرق شده ايم. لايه هاي پنهان متن ما را به تفكر وا مي دارند و ما عمق پيدا مي كنيم.چيزي كه اين روز ها در داستان هاي ما كمتر اتفاق مي افتد. همه چيز در سطح مي ماند.همه چيز ساده مي شود. شبيه اتفاق هايي كه در روزنامه ها مي خوانيم. در نسل جديد اين اتفاق آشكار نمايان مي شود. بسياري از داستان ها همچون سريالهاي خانوادگي است با اندكي چاشني افسردگي و بد بيراه به زندگي.

افسانه ها با وجود كوتاهي خود بسياري از حسرت ها و آرزو هاي ما را نشانمان مي دهند. با ما همدردي مي كنند.اما در داستان هاي ما از اين خبر ها نيست. تقريبا همه ما داستان سيندرلا را شنيده ايم. قصه دختركي پاك و ناخواهريهايي كه  مي كوشند به هر حيله و ترفند جايگاه واقعي او را تصاحب كنند. حتي به قيمت ناقص كردن خود. داستان هاي امروز هم چنين حالتي دارد.

انگار درون هر يك از ما پرنده اي هست كه فرياد مي كشد اينها قصه تو نيستند. قصه تو در كنار اجاق ها در خاكستر نشسته است. سيندرلاي  خاكستر نشين ما رنجور از بار گراني كه برشانه هاي آن گذارده ايم ، مي كوشد دوباره خود را باز يابد اما افسوس ...

بيهوده انتظار داريم داستانهايي عميق بنويسيم در حالي كه هنوز عمق را نمي شناسيم. لايه هاي پنهان روح آدمي را كشف نكرده ايم. بسياري از ما انچه را مي نويسيم تجربه نكرده ايم و يا حداقل در عمق وجودمان نفوذ نكرده است.به دنبال تجربه هم نمي رويم.چرا كه به آموخته هايمان مطمئن هستيم.داستان نويسي اين روزها شبيه فرمول هاي رياضيات شده است.مي شود به راحتي داستان ها را دسته بندي كرد.ضرورت آشنايي با اصول را منكر نيستم اما داستان نوشتن بي تجربه زيست شده شبيه عمل جراحي خواستن از دانشجوي ترم يك پزشكي است.وقتي قصه اي براي گفتن نداريم به شكل ها پناه مي بريم و مي كوشيم هر طور كه مقدور است پايمان را در كفش بلوري سيندرلا جا بدهيم. غافل از اينكه كفش بلوري است و خون رفته از پاي معيوب شده ما را لو خواهد داد.

گاهي وقتها بعد از پايان يك كتاب از خودم مي پرسم خوب كه چه ؟ چه چيزي بر من افزوده يا از من كاسته شده است؟كدام حس من بيدار شد يا كدام نيازم در كتاب آرام شده است ؟ و ان گاه كه پاسخي نمي يابم باز به كتابهاي قديمي باز مي گردم قله هايي كه هر لحظه در هوايشان مي تواني نفس بكشي. بي انكه حس كني همه چيز در اطرافت مصنوعي است. 

كتاب هاي بزرگ را معمولا از نقد پذيري هايشان مي شود شناخت. كتاب هر چه عميق تر باشد انواع گوناگون تري از نقد را در خود مي پذيرد.در آنها همه چيز هست از اجتماع تا روان انسان.از معماري تا نقاشي و موسيقي و بودنشان نه تنها باري بر داستان نميست بلكه روحي است كه در تن داستان دميده مي شود تا داستان نفس بكشد ولمس شود. اما در داستان هاي به خصوص دو دهه اخير تمام اينها به ابزاري بدلي تبديل شده اند كه با زور به داستان ها چسبانده شده اند.هيچ چيز در خدمت داستان وقصه نيست همه چيز ساز خودش را مي زند.  

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 23:39 توسط كافكا.ك |


 چه کسی  می داند ؟

انگار سر این ندارد  امشب که برآید آفتابی

دوباره باز گشته ام اما دگرگونه تر از آنچه خود را  می شناختم.

 

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 23:16 توسط كافكا.ك |